نامه ای به مسعود پورهادی  

 

 

مسعود جان پورهادی ! برادر بزرگ ترم ! قربانت شوم ! 

 

نمی دانم چرا قصد دارم این نامه را علنی کنم . شاید در وب لاگ منتشر کنم و یا به نحوی دیگر به یکی از جراید بسپارم . این احساس از آن جهت در من است که این نامه بعدی فراتر از من های شخصی را در بر می گیرد و شاید بیشتر به یک نامه ی عمومی شبیه باشد که من آن را به یکی از بزرگ ترین شاعران حال حاضر زبان گیلکی نوشته ام . و این گونه علنی اش می کنم. خب من از این خل بازی ها دارم و تو این را خوب می دانی !

سپاس از توجهی که داری و میدانم که از غم اباذر غلامی بسیار اندوهگین هستی . برای من نیز خبر مرگ اباذر غلامی ، که او را با سیگار بهمن کوچک اش به یاد می آورم ، خبری دردانگیز بود و تا عمق جانم ریشه کرد . طوری که بی اختیار برایش نوشتم : 

نه رامتته نه راشی

ایی کوله کشان سیوایی

امی میانی   

(نه راه جنگلی  ، نه شاه راه

یک اقیانوس جدایی

میان ما )  

 

و البته باید بنویسم که خبر بیماری هولناک اش را پیش از این در فیس بوک خوانده بودم و سپس با ایمیل شما فهمیدم که (( به مرگ باخت )) از الهام کیانپور پرسیدم و تایید کرد خبر را و همان ساعت این شعر کوتاه را برای تمامی دوستانم پیامک کردم و گویا وقتی به دستشان رسیده که شاعر را به خاک می سپردند . این را ابراهیم شکری گفت . با اندوه بسیار .

در باره ی شعرم گفتی و هر آنچه گفتی همه به حق بود و من در باره ی آن دفاع خاصی ندارم . میدانی ؟ گیلکی برای من یک سنگر امن است . یک نوع واکنش به اوضاع نابه سامانی که همه را در گیر کرده و برخی را –اگر باور کنی – مجبور به واکنش های عجیب و غریب. شاعرانی که چندین و چند چهره عوض می کنند .از شارلاتانیزم گرفته تا ره سپار سویه های دیگر هنر شدن و در همان سویه ها هم کم آوردن و درجا زدن و داشتن مرغ یک پایی که (( بله این درست است و آن درست نیست و من هنوز کم نظیرم و آه راستی یادم رفت این یک جنبه ی دیگری از من است و...)) . از بیزینس گرفته تا بد و بیراه گفتن به هرچه شعر و شاعر  ویا وارد عرصه ی ژورنالیسم شدن و  باند بازی های رایج در این زمینه و مصاحبه کردن با خود و خود منتشر کردن و .... با این که نه خود و نه آثار شان گویای چنین ارزش و اعتباری است . و این به نظر همه به دلایلی است که گفتن اش در یک نامه ی کمی علنی اصلن جایز نیست و به قولی عاقلان دانند ... در چنین شرایطی و با چنین وضعیتی به نظر تنها خود این افراد هستند که ضرر می کنند و نه هیچ چیز دیگری . اما به راستی که در این تهوع عمومی آن یک گروهی که درست می نویسند و درست می خوانند چه نقشی می توانند داشت ؟ در ملک ویرانی که یک مشت چند چهره که چون به خلوت می روند نه تنها آن کار دیگر که صدها کار دیگر می کنند ،می شوند مدل و لیدر ، اگر کسی خواست خودش باشد و به انواع اتهام ها محکوم نشود باید چه کند ؟

حال در این میانه من چگونه می توانم به تبیین شعری از خود بنشینم و آن را باز کنم . به راستی اصلن شعرمن به درد چه می خورد ؟ چه ارزشی دارد ؟ گاهی به این می اندیشم که آب در هاون می کوبم .

مسعود جان ! این روزها در انزوای کامل به سر می برم . به ظاهر چند شاعر را می بینم . اما بین ما حرف مشترک کم است . و اصولن در جمع ها قرار ندارم . خودم را بسته ام به رگبار شعر و داستان و موسیقی . و تمام روز هایم با اندیشه به هستی آغاز می شود هرچند آن را کمتر در شعر هایم بازتاب می دهم . با این همه چه فایده! به هیچ وجه روحیه ی تدوین  شعر ها و داستان ها و مقاله هایم را ندارم . جسته و گریخته برخی شعر های انگلیسی را که دوست دارم ترجمه می کنم . یکی دو دفتری شده .اما فکر میکنم همه بی خودی است . حالا اگر من ترجمه نکنم مگر چه می شود ، یکی که از این راه نان می خورد می آید و ترجمه شان می کند . تازه  کیست که یک مشت شعر ترجمه را بخواند ؟ در جایی که وقتی حرف از مونتی می زنی ، وقتی حرف از بلیک می زنی ، وقتی دهان باز می کنی و میگویی الیوت همه می گویند (( ببین ! این از خود بیگانه ی حقیر چه فخری می فروشد با یک مشت اسم !!))به راستی ما در ادبیات مان کی افرادی چون الیوت و یا ییتس داشته ایم ؟ در ادبیاتی که حضور پررنگ آسمان شاعرانمان را از پرداخت به اطراف شان باز داشته ، کی مجالی بوده تا زمین بارور را بشناسیم ؟ کی توانستیم هم صدایی و دیالوگ را تجربه کنیم ؟ در صورتی که آن عارفان جامه چاک تنها گفتند (( خموش !)) به نظر تنها گفته اند بتمرگ و خفه شو و پرسشی نکن .چون من هم نمی دانم . تنها رسم بر این است که من هرچه می گویم را گوش کنی و لال بگیری همین !و ما هم حسام الدین وار تنها مشق نوشتیم و و هنوزا هنوز هم در حال مشق هستیم . البته ای کاش باز مولوی ای بود که ما در محضر اش مشق بنویسیم ...حالا در هر شهرستانی خداوندانی هستند که نمی شود بهشان گفت بالای چشمتان ابروی جناب شیخ ! شیخ ابرو در هم می پیچد و دهان به طعن می گشاید که :((اصلن شما کیی هستید که می خواهید با من مباحثه کنید ؟ یک وقت کم می آورید و آبرویتان می رود ها ... شما انگشت کوچک فلان کس هم نمی شوید ...)) این جاست که به نظر شغال لنگ  می شود مدافع شیر. چرا که این ها یادگرفته اند که ته مانده خوری کنند ... من این ها را در ردیف کریم شیره ای و امثال آن قرار می دهم . و یا شاید برخی را در ردیف آبلموف  .  

در کل باید بگویم که روزهای بدی است . و شاید هیچ وقت تا به این حد بد نبوده است .   

 

***  

 

در گیلان ، بر خلاف این جا که قضیه گویا بالکل منتفی است ، یک روندی شکل گرفته که من به آن (( پروسه ی کتاب سازی می گویم )) .افرادی را می شناسم ( و شما هم می شناسید حتمن ) که سالی یک کتاب منتشر می کنند . به نظر باید گفت که اینها کنترات شعر گرفته اند . برخی هم ابلهانه به طبل تاییدشان می کوبند . اگر بی ادبی نباشد باید بگویم (( این ها با خر ِ اخوش چه فرقی دارند ؟)) وقتی هر ننه قمری هرچه می نویسد شاهکار از آب در می اید بس یک هو بگویند که در عصر طلایی ادب فارسی زندگی می کنیم و خود خبر نداریم . وقتی هر ژیگولتی چیزی می خواند همه هلهله کنان که : دست مریزاد استاد ! این کارتان ماندگار خواهد بود ! مرابه جهان دیگری برد که کیف کردم .

 در فیس بوک یکی شعر بسیار رکیکی نوشته بود و جالب اینجاست که افراد بسیاری همان شعر را ستوده بودند .و جالب تر از همه این که یک خانم شاعر که نامش محفوظ خواهد بود در کامنتی نوشته بود : (( آفرین اول صبح حالم را جا آوردی ! )) از آن شعر دو مصرع اش را به یاد دارم ، شعر اینطور شروع می شد : (( جنده ی قدیس ! ... دهانه ی محبل ات را تا ( از یاد برده ام ) ... باز کن ...)) و همان طور تا آخر . خب معلوم است که این شعر آن خانم را به چه جهانی برده بود . و البته آن خانم هم کم پرستیژ و اسمی ندارد متاسفانه !

در خصوص  کتاب سازی گفتم.به نظر عدم تعهد بنگاه های نشر به آن چه منتشر می کنند یکی از دلایل اصلی این  پدیده است .آقا می گوید : من ناشرم و کارم همین است . به این ترتیب باید گفت که اقا هیچ مسعولیتی در قبال فرهنگ ندارد . بس همان طور که آقا ناشر است پس ((فریدون عمواغلی  )) بقال سر کوچه هم می تواند ناشر باشد . یک طرف ترازو اشعار شاعر شوریده را به وزن کاغذ می گذارد و یک طرف  ترازوی تومن را . این همان جایی است که فرهنگ به ضد فرهنگ بدل می شود  و تعهد به لاابالی گری فرهنگی . و خزیدن در لاک ِ لاکژری ِ فرهنگ که تنها جلد مصور کتاب است که زیبا است و در درون  تراوشات ذهنی بیمارگونه را حمل می کند . اما در این هیاهو ، که اوصولن وقتی تاس ِ حمام گم می شود رخ می دهد و ما فکر می کنم در مرحله ی گم شدن ِ این شی ء با ارزشیم ، ادبیات گیلکی آرام و با احترام به پیشداشته هایش در حال حرکت است . مثل برخی سایر زبان ها نیست که فارسی را طرد و ضم می کنند و یا اصلن برایشان اهمیتی ندارد که مثل من گیلک زبان و یا فارس زبان  شعرشان را می فهمم یا نه  . گیلکی با این که اقلیم کوچکی را در بر می گیرد توانسته با احترام متقابل به خواننده غیر گیلک زبان خود را بشناساند . آن هم با انتشار کتاب هایی که اصولن با ترجمه ی فارسی همراه هستند .یک تعاملی برقرار کند و در این گفتمان که خواننده ی غیر گیلک که در اولین مواجهه اصولن ترجمه ی آن را خواهد خواند ، کمی  نسبت به این زبان و هویت اش  کنجکاو شود .

به نظر گیلکی نویس ها درست تر عمل می کنند . هنوز اخلاقیاتی را در مناسباتشان رعایت می کنند . هنوز شاعران گیلک زبان خودشانند و چند چهره و نام ندارند . این همه ی ان چیزی است که مرا به زبان اجدادی نزدیک تر و نزدیک تر می کند .حس صداقت و اعتماد.

کلمه ی اعتماد را کمی با تردید نوشتم . نمی خواهم به معنای عدم استقلال تلقی شود . این اعتماد یک نوع همبستگی است . به نظر آنها که هنوز از خود استقلال ندارند و هنوزا هنوز خود را شاگرد فلان و بهمان کس می دانند در مرحله شفیره گی به سر می برند . هر چند احترام به استاد و پیش کسوت چیزی است که از بن جان به آن معتقدم . اما به این عقیده ام که باید در یک جایی مستقل شد . اصلن این لوطی و نوچه بازی چه مفهومی دارد ...امثال این لوطی ها و نوچه ها را بارها در رشت و جاهای دیگر دیده ایم و خوشا به حال تو که در فرنگ به سر می بری و نمی بینی اما مارا ((بار داده اند تا ببینیم  )) ...

کتابی از رحیم چراغی به دستم رسید . همان راهی را رفته که آریاپاد در (( اویتا من ))  و بعد در مجموعه ی ناموفق ِ غزل های فارسی اش رفته . کتاب ِ رحیم چراغی  علارغم ِ مقدمه ی اندیشه ورانه اش ناامیدم کرد . به نظر رحیم چراغی اگر مقدمه اش را تبدیل به کتابی می کرد بسیار موجه تر و کارساز تر بود تا بخواهد شعری پس ِ آن ارئه دهد . اگرچه روحیه ی شعری چراغی را در دفتر های پیشین اش بسیار ستایش می کنم و از نوع نگاه اش به هستی همیشه لذت برده ام اما فکر می کنم نمی توان با فلسفه شعر نوشت . و اصلن شعر را جای مناسبی برای این قبیل مانورها نمی دانم . این قبیل مانور ها جریان ِ جان سالم به در برده ی شعر گیلکی را مختل می کند . و به نظر خود رحیم چراغی باید خود این را به خوبی بداند که در جایی که هژمونی ِ فرهنگی و اجتماعی زبانی چون فارسی بر سر زبانی لطیف و مینیاتوری چون گیلکی سنگینی می کند ، چنین آثاری که نوعی پیچیدگی در مفهوم و نه در زبان و یا شم ِ آرکاییک آن دارند چه کارکردهایی می تواند داشته باشد ؟

در خصوص شعر من هم همینطور . یک نوع پیچیدگی در زبان هست . این پیچیدگی برای من سد سکندر نیست اما کمی آرامم می کند . مفهوم ابدا پیچیده نیست . چرا که به اعصار سفر می کنم و چون همیشه  با اساتیر چای می خورم .نانوشته هایی را می نویسم و همه چیز تمام می شود . چرا که فکر می کنم این ها همه برگ به برگ تاریخ کمتر نوشته شده ی ما را نشان می دهد . سلحشوران ِ خون آلودی که تن بیجان ِ شان را بر دست حمل می کنیم . و این گونه خود را امتداد می دهیم . و تا به حال رسیده ایم . گاهی ما را بریده اند . و ما چون تاکی به راه خود رفته ایم . راهی دشوار و پیچ در پیچ .و راهی که در نگاه دیگران راهی عجیب بوده است . چرا که بیشینه ی درختان رویشی یک سان به با لا دارند اما ما دیگر گونه ، در ارتباط با زمین و سایر عوامل دخیل در شناخت اطرافمان به آسمان می نگریم . و گاه می توان در شبی مهتابی شاخه ای سر بر کشیده از سر ِ دیواری را دید که به سوی نور ماه شعله می کشد .   

                                                                                      قربانت حسین